این روزها دلخوشی من این است که مترو آمده دم در خانه ام . با ۱۰ دقیقه پیاده روی میپرم توی مترو!
ای خوش میگذره !!حیف که دیگه محل کارم جایی نیست که با مترو برم!
+ نوشته شده در شنبه
1388/06/07ساعت 10:18  توسط یک مسافر گرامی
|
نمیدونم فقط من با لهجه انگلیسی این خانومه تو مترو مشکل دارم یا کلا لهجه اش بد است ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/12/01ساعت 12:25  توسط یک مسافر گرامی
|
چقدر فضای مترو درروزهای جمعه با بقیه ایام هفته متفاوت است . صبح ها که اکثر مسافر ها به قصد بهشت زهرا از مترو استفاده می کنند و بعد از ظهر ها اکثر قشر کاملا کم در امد و پایین جامعه هستند و یا سربازانی که از مرخصی یک روزه بر می گردنند و یا کارگران جوانی که این روز تعطیل را با سر و وضعی مرتب و متفاوت به قصد تفریح بیرون امده اند .
و اونوقت تصور کنید یک خانم سانتیمانتال که به علتی نا معلوم غروب جمعه سر و کارش به واگنهای خنک مترو میفته !
نمیدونم کدوم بیشتر معذب بودند . خانم سانتیمانتال یا کارگران شسته رفته و سربازان جوان ؟
شایدم من که داشتم به جای اون خانمه فکر می کردم که کی داره به چی فکر می کنه !!
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/06/05ساعت 14:32  توسط یک مسافر گرامی
|
چقدر فضای مترو درروزهای جمعه با بقیه ایام هفته متفاوت است . صبح ها که اکثر مسافر ها به قصد بهشت زهرا از مترو استفاده می کنند و بعد از ظهر ها اکثر قشر کاملا کم در امد و پایین جامعه هستند و یا سربازانی که از مرخصی یک روزه بر می گردنند و یا کارگران جوانی که این روز تعطیل را با سر و وضعی مرتب و متفاوت به قصد تفریح بیرون امده اند .
و اونوقت تصور کنید یک خانم سانتیمانتال که به علتی نا معلوم غروب جمعه سر و کارش به واگنهای خنک مترو میفته !
نمیدونم کدوم بیشتر معذب بودند . خانم سانتیمانتال یا کارگران شسته رفته و سربازان جوان ؟
شایدم من که داشتم به جای اون خانمه فکر می کردم که کی داره به چی فکر می کنه !!
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/06/05ساعت 14:29  توسط یک مسافر گرامی
|
تو ايستگاه اتوبوس كه رسيدم تازه اتوبوس قبلي رفته بود ولي صف آقايون هنوز كلي طويل بود . بلافاصله اتوبوس بعدي امد جلو و سوار شديم . تك و توك خانمها نشسته بودند و لي صندلي هاي آقايون پر بود . پسر جواني خيلي جدي امد قسمت عقب و روي صندلي خالي نشست . بعد مرد ميانسالي امد و با تعجب بهش گفت : آزاد شده ؟ پسر خنديد و گفت : ما كه فعلا نشسته ايم ببينيم كي چي ميگه . مرد هم با ترديد از ميله ها رد شد و آمد نشست .
مرد سوم شاهد اين ماجرا بود وگفت بلندتون مي كنن !
پسر خنديد و گفت تا اون موقع خستگيمون در رفته !
كم كم تعداد خانمها بيشتر ميشد و صندليها پرتر.
اتوبوس راه افتاد و توي ايستگاه بعدي چند تا خانم كارمند با دست و بال پر و هلاك از گرما امدند تو !
مرد سوم نگاهي به مردها كرد و با اشاره بهشون گفت كه ديگه الان يك چيزي بهتون ميگن .
مرد ميانسال تكوني به خودش داد و لي پسر جوان گفت : هر وقت كسي چيزي گفت بلندشو !
خانمها خسته و وارفته نگاهي بهشون كردند و هيچي نگفتند .
اتوبوس توي ترافيك گير كرد و مسير 2 دقيقه اي را 20 دقيقه معطل شديم و ايستگاه بعد اتوبوس پر شد از خانمهاي خسته و مردهاي گرما زده .
براي من خيلي جالب بود كه تا ايستگاه اخر هيچ كدام از خانمها از اين اقايون در خواست نكرد كه حق قانوني خودش را بهش برگردونند و همه با كلي بار و بچه به بغل ايستادند و دم نزدند و اون دوتا هم اولش با عذاب وجدان و بعدش با خيال راحت نشستند.
و من به اين فكر كردم كه چرا كسي چيزي نمي گه ؟ و اگر من ايستاده بودم چيزي مي گفتم ؟
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/04/25ساعت 15:41  توسط یک مسافر گرامی
|
دستفروشهايي كه تو واگنهاي زنانه لباس زير مي فروشند كاسبي خوبي دارند . اولش كه وارد ميشن هيچ كس تحويلشون نمي گيره ولي فقط كافيه كه يك نفر قدم پيش بگذاره و يك چيزي ازشون بخواهد و انجاست كه سيل تقاضا جاري ميشه ! و همه رودربايستي يادشون ميره ! يكهو ميبيني دست همه يك شورت گل گلي است و تازه بعضي ها قشنگ براي اينكه سايزش را چك كنند بالا ميگيرند و اظهار نظر مي كنند.
+ نوشته شده در شنبه
1386/04/09ساعت 16:10  توسط یک مسافر گرامی
|
یکی از بهترین لحظاتم توی مترو زمانیه که کسی روبروم ننشسته باشد و من به راحتی بتونم به تصویر خودم تو پس زمینه تاریک خیره بشم . این زمانه می تونم بیشتر خودم را بشناسم.
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/02/11ساعت 21:43  توسط یک مسافر گرامی
|
از زمانیکه خودم شدم یک واگن کوچک با ظرفیت یک مسافر تودلی دیگه با همه قطار های دنیا همذات پنداری می کنم!
دیروز مردی از روی صندلی جلوی من وپیرمردی که ایستاده بودیم بلند شد و به پیرمرده تعارف کرد که جاش بشینه و پیرمرد هم به من تعارف زد وگفت : جوانیهای من هیچ مردی نمی نشست مگر اینکه همه خانمها نشسته باشند و همین حرفش باعث یک بحث اساسی در واگن شد که چرا باید مردها جاشون را به خانمها بدهند !
البته من خودم فکر می کنم سن و سال اولویت نشستن را تعین می کند و بعد جنسیت !
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/01/28ساعت 18:35  توسط یک مسافر گرامی
|
از وقتی که ۲ واگن مترو را به خانمها اختصاص داده اند اتفاقهای عجیب و غریبی میفته ! یعنی در حقیقت عکس العمل مردم برام قابل درک نیست .
یاد حرف استادی افتادم که این جدا سازی در وسایل حمل و نقل عمومی را به سود زن ایرانی دانست چرا که باعث شده ( یعنی در حقیقت توفیق اجباری ) تا زن ایرانی که بسیار وابسته مردش بوده بتواند به صورت مستقل عمل کند.
ولی حالا در مترو به خانمها حق انتخاب داده شده که ازهر واگن که راحتند استفاده کنند ولی انگار که بسیاری از انها از این حق بی خبرند .
برام جالبه که بسیاری از خانمها به خاطر رسیدن به واگن مخصوص از قطار جا می مانند در صورتیکه بیشتر قطارها ی جدید بهم راه دارند و می توان از واگنی به واگن دیگر رفت .
و بعد از اینکه جا موندند فحشهای ابداری است که نثار مسئولین مترو می شود که در حقیقت کوتاه ترین دیوار برای ندید گرفتن اشتباه و نادانی خودشان هستند.
و یا خانمهایی که با همسرشان هستند ولی هنگام سوار شدن در واگنهای جداگانه میشینند و اکثرا هم ایستگاه مورد نظرشان را نمی دانند و بارها شاهد دویدن مردها دنبال متروهایی بودم که همسرانشان توی انها جا مانده اند.
و از طرف دیگر استفاده خانمها از واگنهای مشترک دردسرهایی خاص خودش را دارد که امیدوارم در اینده بررسیشان کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/08/24ساعت 21:14  توسط یک مسافر گرامی
|
هیچ دقت کردید وقتی داری فیلم راز بقا تماشا می کنی اگر درباره پلنگها باشه دلت می خواهد که هیچ خرگوشی قصر در نره اگر در مورد کوسه ها باشه دلت می خواهد که بتونه تمام ماهی ها را یک لقمه کنه !
اگر در مورد خرگوشها باشه دلت می خواهد نسل پلنگها از رو زمین برداشته بشه و اگر درمورد ماهی ها باشه از همه کوسه های دنیا متنفری!!!
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/08/23ساعت 10:29  توسط یک مسافر گرامی
|
خوشبختانه توی این سرزمین نگاه کردن هیچ محدودیتی نداره ! در هر لحظه و در هر مکان می تونی سنگینی نگاه ادمها را روی خودت حس کنی! این هم یک بار دیگر که به دوش میکشی !!!
ولی من می خواهم قدم فراتر بگذارم . زل بزنم تو چشمهای طرف!
چشمهایی که معمولا نگاه می کنند ولی نمی بینند. چشمهایی که معمولا روح صاحبشون خیلی ازشون دوره.
چشمهایی که ۹۰ درصدشون غمی دارند .
از چشمهای ادمها خیلی چیزا میشه فهمید.
این مدت غمگین ترین نگاه مال یک پیک موتوری بود که توی ترافیک بغل تاکسی ایستاده بود و غمش اونقدر زیاد بود که دیدم چشمهای من به همدردی او تر شدند.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/08/18ساعت 21:33  توسط یک مسافر گرامی
|
از بالا هرچی پایینتر میری دختران زیباتر می شوند و این نه به خاطر نژاد انهاست که فقط و فقط به خاطر آرایش عجیب و نامانوس دختران بالاست و این سادگی دختران جنوب شهر است که جذابش می کند.
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/07/23ساعت 14:38  توسط یک مسافر گرامی
|
از ایستگاه میرداماد تا علی آباد هر ایستگاه که میگذره قیافه خانمها ساده تر و شکسته تر میشه ولی تعداد النگوهای زرد دستشون بیشتر میشه .
گاهی فکر می کنم النگو تبدیل به یک نماد طبقه اجتماعی افراد تبدیل شده .
چون افراد طبقه متوسط به بالا دیگر ازین وسیله زینتی استفاده نمی کنند ولی هرچی پایینتر میرویم هنوز النگو و تعدادش نشانه خوشبختی و امنیت مالی زن است.
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/07/09ساعت 14:41  توسط یک مسافر گرامی
|
چیزی که کاملا این روزها فکرم را مشغول کرده انگیزه آن دسته از مسافران گرامیست که بلیط یک بار مصرف خودشون را توی صندوقهای شیشه ای خیریه های محک و ... می اندازند .
خیلی دلم می خواهد بدونم چرا ؟
یک جور اثبات بی اعتمادی با به سخره گرفتن انها ؟
یا شایدم یک تقلید کورکورانه از یک آدم بی توجه ؟
نمی دونم .
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/07/05ساعت 21:38  توسط یک مسافر گرامی
|
ایستگاه اتوبوس های داخل محوطه مترو میرداماد جا بجا شده . سردرگمی مسافران جالب بود. بعضی مثل من گوسفند وار طبق عادت میرفتند جای قبلی . بعد که خلوتیش توجهشون را جلب می کرد تازه سرشون را بالا میاوردند و متوجه تغییر و تحول ها می شدند.
همه دنبال ایستگاه های جدید بودند و همه سر به هوا به تابلو ها نگاه می کردند . در هر لاین دو خط مسافر سوار می کردند که اینهم باعث سردرگمی ما مسافران گرامی بود.
صفها باهم قاطی پاتی شده بود و کلی سوژه بود برای وقت گذراندن.
اینروزها رفتم تو نخ بلیط فروشها . چقدر نگاهشون خسته است . چقدر پژمرده اند. و چقدر دلم می خواست اونقدر رو داشتم که سر صحبت را باهاشون باز کنم. ولی غمی که توی چشمهاشون است ازونهاست که دل را ریش می کنه .
خودم را دلداری دادم که شاید فرزندش دانشگاه ازاد قبول شده و او شرمنده بچه اش است .
.....
ایستگاه میرداماد یک گل فروشی کوچولو داره که هم گلهاش خوشگلند و هم ارزون میده . حتی ازین سرچهارراهی ها هم ارزونتر .
یک شاخه گل واقعا میتونه روحیه ادم را عوض کنه . اینو از نگاه بقیه مسافران گرامی به دسته گلهایم می فهمم.
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/06/26ساعت 1:21  توسط یک مسافر گرامی
|